تبليغاتX
از کویر ، کویری تر
بغض کال خود را قورت می دهم ، چه شیرین است !

این کار برای من تجربه ای شد که خواستار آن هستم به دیگری هم منتقل کنم ، همین قورت دادن بغض !

با اولین کس چندی بودم ، برایش از عشق می گفتم از زندگی که بدون او معنا ندارد ، گونه هایش را لمس می کردم ؛ لبخند می زد و پلک می بست ، صدای تپش قلبش را می شنیدم چه دیوانه وار، با من که بود از شدت گردش خون گونه هایش سرخ می شد و من در دلم می خندیدم !  می خواستم برایش یک تجربه به ارمغان بیاورم تا مثل من مزه ی بغض کال را بچشد و بداند که چه شیرین است ، انتقام !

روزها تبدیل شد به ماه ها و من در یکی از روزهای خدا آن تجربه را نثارش کردم !

تا او هم تبادل کند با انسان های دیگر ...

دومین کس را به بهترین نحو دارای تجربه کردم ! آنقدر حرفه ای که حاضر شده بود برای من از همه چیز بگذرد ، برایش از عاشقانه ها می گفتم و او هم مثل گـاو که در چراگـاهی سر سبز رهایش کرده باشند  کیفور می شد ! آنقدر در دلم می خندیدم که اشک از چشمانم جاری می شد و دلیل اشکها را ترس از دست دادن او بیان می کردم !

روز تجربه فرا رسید ... او پشت تلفن با صدای بغض آلودش از حرفهایم می گفت و من این بار بلند می خندیدم طوری که اشک در چشمانم حلقه می بست . بچش و بدان که شیرین است ، انتقام !

سومی را در حد فوق بشری ، دارای تجربه کردم و می دانم که چه شیرین است برایش ...

حال چهارمی

من را دارای تجربه کرد ! او از من با تجربه تر بود و من هنوز ازعاشقانه هایش مثل گـاو لـذت می برم ، باورم نمی شود حالا در دل گریه می کنم ! آنقدر که بر گوشه لبم لبخندی ظاهر می شود.

من بغض بالغ خود را قورت می دهم ، چه تـلـخ است .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:44 توسط سیاوش |

- بدو ؛ بدو ، داره تموم می شه ، آخرش هستا ! آهای آدم بدو خیلی ارزش داره ! چند کیلو بیشتر نیست ، نبــود ؟

وضعیـت :

من این جا ، خوشبختی آنجا ! درست مقابل هم ، اما چیزی میان ما فاصله انداخته  ، خیابان (خیابون) !

من - آقا واسه منم بذار ، خواهش می کنم ؛ هی آقا می شنوی؟

دست بلند می کنم ، جیغ می زنم ، های – هوی می کنم ! حواسش نیست ، آقــــا این طرف خواهـ ... ، دیگه توان ندارم ، متوجه نمی شود . 

وضعیت :

روی تکه مقوای چیزی نوشت چسباند به تابلو : خوشبختی حراج ؛ کیلو این قدر تومان (تومن) !

دو نفر رفتن واسه خرید. منم این طرف خیابان (خیابون) ! تماشا می کنم و با خودم حرف می زنم :

شانس ما وسط خیابان (خیابون) ! نرده زدید ، تعارف نمی کردید پُــل هوای رو می بردید چند کیلومتر اون طرف تر ، شما آدما هم اگه بوق خواستید هستا ، دیدم خیلی کم بوق می زنید ! گفتم شاید بی بوقید ! (تعجب از نوع فوق العاده)

من - تاکسی ، مستقیم پُــل هوای !

وضعیت :

دارم از پُــل هوای میرم بالا ، خودم رو دل داری میدم : بزرگ می شی خوشبخت می شی ! مشکلی که نیست ؛ خوشبختی در این نزدیکیست !

وضعیت :

از پله ها دارم میام پایین ...

اون طرف خیابان (خیابون) !

من - تاکسی  ، مستقیم سر خوشبختی !

وضعیت :

داخل تاکسی ، مشامم بوی را حس می کند ، بوی خوشبختی !

 نه ، آقای راننده به کفشش استراحت داده ! (هوئق) آهنگ ساسی مانکن هم گذاشته از نوع غمگینش !

وضعیت :

درب تاکسی با تمام قدرت به هم زده می شود ، بد و بیراه راننده تاکسی ...

رسیدم سر خوشبختی ! نگاه به تابلو می اندازم با فونت درشت و سفید نوشته شده : خیابان خوشبختی ! درست زیر تابلو مقوای نسبتا مچاله شده : سیب زمینی حراج ! کیلو این قدر تومان (تومن) !

 حسرت می خورم خیلی مفت بود ، حیف شد. !

درپیاده رو خیابان (خیابون) ! خوشبختی قدم می زنم همین ، نه بیشتر !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:6 توسط سیاوش |

بوی زنک مشامش را پر می کند خبر از حمله پر قدرت سر گیجه ، تصاویر مانند پازل بر روی دیوار شکل می گیرد چهره زنک هنوز هم همان است ؛ موهای پرکلاغی ، ابروانی کشیده چشم های نسبتا درشت ، ناخن های بلند با دستهای ظریف ، جای زخمی بر روی گردن زنک هست زخمی که حال قدیمی شده ، سر گیجه ها شروع می شود  باید خودش را از بین ببرد تا از دست خنده ی زیبای زنک خلاص بشود . !

لحاف را از روی خودش کنار می کشد . تصویر زنک روی دیوار باز لبخند می زند او طاقت این خنده ها را ندارد.

برلبه ی تخت می نشیند دستانش را در موهایش فرو می برد فکری به ذهنش می رسد موجی از دیوانگی به سمتش می آید موهای خود را محکم می کشد اما در آخر می بیند که حتی یک نخ از موهایش کنده نشده ، جسمش او را به بازی گرفته ، نگاهی به زمین می کند غیر از یک جفت دمپایی چیزی در کف اتاق نیست هیچ چیز، تاریکی ذهنش بیشتر می شود دمپایی را به پا می چسباند چند بار عرض اتاق را طی می کند ، به سرعت خود می افزاید کل فضای اتاق را می دود از سرعت بالای خود به حیرت افتاده این بار عقب رفته می خواهد کاری کند...

باتمام سرعت می دود به دیوارکه رسید خودش را محکم به آن می کوبد ، تلاشش بیهوده بود چون نتوانست به خود آسیبی بزند.

گرمای نفسش به صورت من بر خورد می کند ، دهانش هم بو می دهد بوی شراب ، کنج اتاق آرام می گیرد . دور تا دور تصویر زنک از هم می پاشد مرکز آن هنوز از بین نرفته جای که چشم ها و لبش وجود دارد ، هنوز هم می خندد گوش صدای خنده اش را به یادگار نگه می دارد.

احساس می کند خوابش گرفته به سمت رختخواب می رود خود را به داخلش پرتاب می کند چشمهایش خود به خود بسته می شود چیزی نشده لجا فقط خوابش برده !

امروز کاری نخواهیم کرد. با دنیایی انسان ها برای یک روز خداحافظی کن ، بدون هیچ وارد این محفل شو، همه چیز دنیایی را پشت در جا بگذار، نقاب را بکن تو با این نقاب یک ابله محض هستی ، فقط خواهیم نوشت ، دستگاه تایپ را حاضر کن باید مشغول شویم .

چاقو درست در گردنش جای گرفت . خون به من هم پاشید پیراهن سفیدی که به تن داشتم طرح دار شد طرحی از خون ، به من خیر شده اگر قدرتش را داشت به صورتم تف می کرد بوی خون سر گیجه ام را دو چندان می کند ، ترس اندامم را به بازی گرفته ، خون در رگ هایم یخ کرده غافلگیر شده ام ، ادامه زندگی برایم سخت می شود  ، قلبم می خواهد از سینه ام بیرون بزند ، قدرت انجام دادن هیچ کاری را ندارم ، شاید در اغماء هستم ، نبضم کند می زند. بهت زده شده ام حتی نمی خواهد در مقابل من غلت بزند ، حرف می زند چیز می گوید شاید شعر می خواند. احساس می کنم پاهایم گرم شده قدرت نگاه کردن به پاهایم را ندارم بوی خون و شاش با هم ادغام می شود خودم را خیس کرده ام  ، وحشت به حد علای خود رسیده ، هنوز هم به من خیر شده دیگر تحمل بودن در آنجا را ندارم ، در را محکم به هم می زنم  از حالت طبیعی خارج شده ام خود نمی دانم به کجا را افتاده ام ...

آقای بارت از پشت دستگاه تایپ بلند می شود قهوه تلخش را مزه می کند. صندلی بلندش را نزدیک پنجره می آورد به بیرون چشم می دوزد ؛ پسرک روزنامه فروش خبر از وقایع های جدیدی می دهد ؛ پیر مرد گاریچی در سایه گاریش چرت می زند ؛ آن طرف تر زنی پستانش را به دهان کودکش سپرده ؛ آسمان هم صاف نیست !  هم چنان می توان دید و توصیف کرد ؛ اما آقای بارت خودش را از صندلی جدا می کند ، پشت دستگاه تایپ مشغول نوشتن می شود .

صدای دستگاه تایپ آقای بارت در کل فضای ساختمان پیچیده لجا چشم هایش را آرام بازمی کند فقط صدای دستگاه تایپ سکوت ساختمان را به هم زده لجا باخبر می شود که باز همسایه کناری مشغول نوشتن است .

سرعت دست آقای بارت در نوشتن خیره کننده است کلمات به سویش روانه شده اند سر انگشت دستان آقای بارت سرخ شده و حالتی له شده پیدا کرده .

او همان پسر سر به زیر و خجالتی است ، کسی که تنها دل مشغولیش درس و شطرنج است ، چشم و گوشش بسته است شایدم خودش نمی خواهد یا خجالت می کشد . برای درس خواندن به کشور ریوک آمده یکی از بهترین دانشجویان دانشگاه بیردان است کسی که نمی تواند با دختر ها صحبت کند وقتی حتی می خواهد جواب سوال درسی دختری را بدهد سرخ می شود و به من من می افتد .

آخرین روزهای سال تحصیلی است و او در چیزی گرداب مانند فرو رفته حکایت او عاشقی است ، خارق العاده عاشق شده !.

ضربه ی به در اتاق آقای بارت خورده می شود ، آقای بارت توجه نمی کند صدا رسا تر می شود آرام ناسزای می گوید و به سمت در حرکت می کند ...

بارت شروع می کند به حرف زدن ، لجا هم بر روی کاناپه لم داده و به اتاق آقای بارت نگاه می کند . بیشترین فضای اتاق توسط کتابها اشغال شده ، زیر میز دستگاه تایپ پر از کاغذ مچاله شده است ، چراغ اتاق سوسو می زند و پروانه های کوچک دور آن تاب می خورند ، بر روی دیوار اتاق تفنگی قدیمی آویزان است درست پشت سر آقای بارت .

بارت - با تو هستم کجایی ؟

لجا - ها ، بله بله !

گپ و گفت آنها یک ساعتی طول می کشد . آخرین  موضوع گفتگو در مورد رمان آقای بارت است .

بارت فکرش را ساکن می کند باید به آرامش روحی که برای نوشتن لازم دارد برسد . کلمات از راه می رسند و او به آنها امان نمی دهد !

دکمه های پیراهن سفیدش را به در خواست او باز می کند ، کمی خجالت می کشد ، آرام سرش را بر می گرداند اما دستی ظریف شانه اش را فشار می دهد  لرزه  خفیفی اندامش را به بازی گرفته آب دهانش را قورت می دهد کامل بر می گردد .

موهای پر کلاغی که گاهی اوقات موجی داخل آن می افتد و زیبایش را چند برابر می کند ، گونه هایش سرخ شده آرام لبخند می زند دندانهای سفیدش پیدا می شود نفس هایش را می توان احساس کرد ، ضربان قلب هر دو زیاد شده ، گرمای بدنشان با هم یکی می شود دست در موهای پرکلاغیش می کند به سمت چپ گردنش بوسه می زند ؛ لبش را آرام  گاز می گیرد خون را در دهانش حس می کند ، درون هم قفل می شوند میزان فشار به پشت کمرها بیشتر می شود بعد از چند لحظه از هم جدا می شوند آرام نگاهی می اندازد پستانهایش هنوز آویزان نشده ، بوی بدنش را احساس می کند لذتی غیر قابل وصف ، مثل اینکه خدا تمام  ظرافت کارش را برای او به کار برده ، کمر باریکش را از جلوی دید عبور می دهد . آرام دست ظریفش را می گیرد فقط می خواهد در مقابلش بنشیند و مجذوب این فرشته زمینی شود .

صداهای عجیب باز هم از اتاق لجا بر می خیزد ، بارت دست از نوشتن می کشد  تند تند به همه چیز ناسزا می گوید حتی به خودش !

تصویر زنک بر روی دیوار شکل گرفته ،  لجا تشنج پیدا کرده از شدن تشنج تیرهای چوبی کف اتاق شروع به تولید صدا کرده ، زنک موهایش را تکان می هد ، لبخند می زند دندانهای سفیدش پیدا می شود و خوشگلی که برای لجا دیوانه کننده است .

آقای بارت مشغول تمام کردن  آخرین صفحات رمانش است ...

هر دوی آنها به هم قولی می دهند چون خانواده هر دو طرف  رازی به این وصلت نیستند ، برای آخرین بار یکدیگر را در آغوش می کشند اشک از چشمهایشان سرازیر شده پس از مکث مختصری لب های  یکدیگر را می بوسند و از هم کمی فاصله می گیرند ، درون دست هر دو چاقوی است با پلک شمارش می کنند " یک " پلکها بر روی هم می رود ، دو -  سه

سرعت دست آنقدر زیاد بود که فقط چاقو برقی زد و درون گلوی دختر فرو رفت ، اما دخترک چاقو را در گردن او فرو نکرد ، خون به پیراهن سفید رنگ پسرک پاشید پیراهنی که حال طرح دار شده طرحی از خون تازه . دخترک به قول خود عمل نکرد ، باید هرکدام چاقوی درون دست خود را در گردن دیگری فرو می کرد. 

صدای در اتاق نمی گذارد بارت رمانش را پایان بدهد ، چشم هایش قرمز شده مشت خود را گره می کند .

بارت - حرامزاده نزن ! امدم ؛ چه خبره ؟

لجا هست ، با قیافه ی مرموز هیچ او را اینجور ندیده . از بارت می خواهد که تفنگ آویزان شده به دیوار اتاقش را به او قرض بدهد ، بارت برای خلاص شدن از لجا سریع تفنگ را از دیوار جدا می کند و به لجا می دهد و حتی از او نمی پرسد برای چه کاری می خواهی ؟!!

در را محکم به هم می زند به نشانه ی اینکه دیگر مزاحم نشوید .

پشت دستگاه تایپ قرار می گیرد ذهن خودش را ساکن می کند دستانش را باز و بسته ، اولین ضربه به تکمه های دستگاه خورده می شود ودر کل فضای ساختمان می پیچد ...

پسرک هنوز به کشور خود برنگشته ، او را به جرم قتل دخترک  به چهار سال زندان با اعمال شاقه محکوم کردند بعد از آزادی او به فردی دائم الخمر تبدیل گردیده و حال در یک ساختمان قدیمی که فقط دونفر درآن هستند ، مثلا مشغول زندگی کردن است.

صدای شلیک گلوله بارت را از رمان به بیرون پرتاب کرد ، با سرعت خودش را پشت در اتاق لجا رساند چند بار در زد اما خبری نشد این بار با مشت به در کوبید و باز هم جوابی نشنید ، چند لحظه مکث کرد ، با کف پا لگدی به دستگیره در زد در باز شد و بارت مانند مجسمه خشکش زد ، رنگ از چهره اش پرید ، ضربان قلبش از حد معمولی گذشته ، دستانش شروع به لرزه می کند ، به سختی به طرف لجا می رود ، مغزش به روی دیوار پاشیده شده تفنگ هم درون دستش قرار دارد ، بارت سر برمی گرداند به اتاق نگاهی می اندازد به سمت میز حرکت می کند کاغذ را بر می دارد لرز دستش بیشتر می شود ، آقای بارت می خواند :  

من وحشیانه خودم را از بین بردم اما او زیبا !

پی نوشت : بخوان ، بنویس ، دوباره نویسی کن . و این سه کار را تا سرحد انزجار ادامه بده . و بعد ، باز هم کمی بیشتر ! (جوگورز)

لـُب کلام : اگه نخوندی _ نظر _ نده ! یه مشت پرت و پلای اساسی هست ، اهمیت نده !

+ مشغول مغز ترکوندن ( درس ! ) هستیم ، کم پیدا می شیم و معذرتـــــ و  از همین حرفها !

+ با تشکر از خانواده ایـــنا و اونــــا ! (می میریم پرانتز فورا بسته ! ) " ه م جوان "

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:56 توسط سیاوش |

مغز از چیدن کلمات خود داری می کند تز جدیدی در حال شکل گرفتن است .

استارت تز خوب خورده می شود اما در راه با مانع سیاسی برخورد می کنیم ، از هیچ نمی ترسیم ادامه می دهیم (!)

هیچ جادوگری نمی تواند آینده ات را پیش بینی کند چون تو در اینجایی مثلا اینجا

چه تز " تخماتیکی " همین جا مشکل دار شد .

توصیه می شود برای خواندن ادامه مطلب کلمات را همین گونه ادامه دهید مثلا !

احتیاط  کن ، وبلاگت خدشه دار نشود !

احتیاط  کن ، دچار نشوی .

احتیاط  کن ، معتاد نشوی . (کلمه احتیاط را فریاد بزنید)

احتیاط  ، (برداشت غلط ) معتاد شدن در همه چیز هست حتی در احتیاط !

احتیاط  ، با سرعت کم رانندگی کنید .

احتیاط  ، اینجا ، اینجا است .

احتیاط  ، مضر است .

احتیاط  ، دلسوزی معنا ندارد .

احتیاط  ، از کار اخراج نشوی .

احتیاط  ، بحث سیاسی  

احتیاط  ، شش حرف دارد .

احتیاط  مانع است .

احتیاط  دو معنی دارد : (سانسور!) و (احتیاط !)

احتیاط  لازمه زندگیست .

احتیاط = خفه شو .

احتیاط  ، بدتر از این نشود .

احتیاط  به تو اعتبار می بخشد .

احتیاط ، مواقعی .

و هنوز احتیاط !

هیچ نتیجه ی نمی گیریم چون فریاد حسرت گوشمان را کر کرده است و از این بیشتر هیچ !

پی نوشت : به خود بنگریدم ! کاری ساخته نیست جز اندکی اشک .

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 22:26 توسط سیاوش |

وقتی حرکت می کردم صدای تلق و تولوق مغزم را می شنیدم ، خودم به مغزم فرمان نمی دادم سر خود عمل می کرد من را به سمت یک قهوه خانه خلوت برد و سر میزی آرام گرفت روبرویم نشسته مغرم را می گویم !

این کارا چیه ؟ (من به مغزم می گویم)

سکوت کرده و فقط  به من زل زده شایدم به بی عقل بودن من فکر می کند ! یا در دلش می خندد ، چرت می گویم مگر مغز هم دل دارد !

چه مرگته ؟

- آه

چرا آه می کشی ؟ خل شدی ؟

تند ، تند صحبت می کند حتی اجازه نمی دهد که من پلک بزنم گوشهایم را به سمت خودش تیز کرده می خواهد با تمام وجود به حرفهایش گوش بدهم.

- میدونی دیگه جا ندارم بسه هر ثانیه داری فکر بی خود می کنی یعنی چی مگه من چقدر توان تحلیل دارم بخدا منم مغزم خب درسته عجیبم ولی جزوی از آدمم ! یعنی باید عجیب باشم البته تقصیر من نیستا شما من رو عجیب بار آوردید نیاز به آرامش دارم می فهمی ، دیگه نمی تونم جواب سوال های شما رو بدم اصلا میدونی چیه ؟

نیم سوز شدم می خوام یک سالی استراحت کنم اونوقت شاید بدونی منم مغزم !

خب حالا مگه چی شده ؟

- بگو چی نشده ، باید خالی کنی خودت رو نمی گما ، من رو باید خالی کنی از این همه چرت که انبار کردی از این دغدغه های که ثانیه به ثانیه بیشتر می شه خسته ام باور کن دیگه میل ندارم ، گسیخته شدم !

- اصلا چقدر جرات داری ، چقدر؟ می تونی ده روز قید من رو بزنی ؟

معلومه که می تونم محض غرورم هم که شده می تونم !

- بدبخت یه نگاه به دورت بنداز ( مغز با فریاد )

یک لحظه نگاه می کنم می بینم کل آدمای قهوه خانه چهار چشمی مشغول دید زدن من و مغزم هستند !

چی شده ؟ نمی تونم دو دقیقه با مغزم خلوت کنم ، مغزم غمناکه و شما هیچ سهمی از این گفتگو ندارید عجالتا !
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:26 توسط سیاوش |